مقالات - دفاع از بخش پایانی دعای عرفه امام حسین علیه السلام مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مهدی حسینیان   

 

اشاره12

در سومین شماره سمات مقاله ای با عنوان «پژوهشی در باره ذیل دعای عرفه» به قلم فاضل ارجمند جناب حجت الاسلام حسن ترابی به چاپ رسید که به نقد ذیل دعای عرفه امام حسین علیه السلام که در کتاب قیّم مفاتیح الجنان آمده است، پرداخته و انتساب این ذیل را به امام علیه السلام مورد رد و انکار قرار داده بود. اکنون آنچه پیش روی شماست نقدی بر مقاله فوق به قلم فاضل ارجمند جناب حجت الاسلام و المسلمین مهدی حسینیان است که از نظرتان می گذرد.

البته باب این گفت و گو مفتوح خواهد بود و در شماره های آتی بدان خواهیم پرداخت.

مقدمه

بخش پایانی دعای عرفه از جمله «إِلَهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنَايَ» تا جمله «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ» مورد بحث و گفتگو قرارگرفته است. برخی این بخش را از دعای عرفه امام حسین علیه السلام می‌‌دانند، ولی بعضی گویا به دلائلی انکار می‌کنند و حتماً در این میان برخی در تردید هستند.

این بخش، نخستین بار در إقبال مرحوم سیّد بن طاوس قدس سره آمده است و در کتاب‌های دیگر این دعا نیامده است. در مصباح کفعمی دعای عرفه مذیّل به این ذیل نیست و حتی در مصباح الزائر که کتاب دیگر سیّد بن طاوس در موضوع دعاست، دعای عرفه بدون این ذیل آمده، که همین نکته جنجال برانگیز شده است، به علاوه که گویا مفاد برخی از جملات این بخش پایانی مورد پسند برخی نیست و آن را سازگار با لحن و آهنگ و مفاد دعاهای أئمه معصومین علیهم السلام نمی‌دانند؛ جالب است که حتی برخی چون مرحوم علامه مجلسی مدّعی هستند که در برخی از نسخ قدیمی إقبال هم این بخش پایانی نیامده است.

در ادامه چند نکته اساسی، لازم به ذکراست:

1. اصل در مجموعه‌های معتبر روایی بر پذیرش است، مگر اینکه دلیل روشنی ما را از پذیرش روایت دور سازد. این بخش پایانی دعای عرفه، در کتاب إقبال سید‌بن‌طاوس‌حلّی آمده، که این کتاب بسیار معتبر و شناخته شده و مؤلف آن هم بسیار متشخص، معروف و معتبراست.

2. اگر سطری از دعا و یا جملاتی مشکل داشت و پذیرش آن برای ما دشوار شد این آسیبی به مجموع نمی‌زند. بخش پایانی دعای عرفه چند صفحه است اگر چند سطر از این چند صفحه مشکل‌دار شد همه این مجموع زیر سؤال نمی‌رود.

آیا صحیح است که شما به دلیل بخش پایانی دعای عرفه، این دعا را کلاً نپذیرید؟ حتماً جواب منفی است، پس همین طور صحیح نیست به دلیل چند جمله و چند سطر، این بخش پایانی مردود شناخته شود (دقّت کنید).

3. برای ردّ روایت و یا دعا دلیل محکم لازم است و اگر دلیل چندان محکم و روشن نبود پذیرفته شده نیست و در این صورت نفی قطعی دعا صحیح نیست؛ آری در مواردی توقف و احتیاط مطلوب است ولی نفی به سان اثبات، هردو، نیازمند دلیل روشن و قطعی است.

تحدّی با بخش پایانی دعای عرفه

ما با این بخش پایانی از دعای عرفه به عالم تحدّی می‌کنیم، آن‌گونه که با قرآن تحدّی می کنیم؛ تنها یک صوفی به نام ابن عطاء الله در عالم نبوده که شما مدّعی هستید این بخش پایانی از اوست. این بخش پایانی دعای عرفه از امام حسین علیه السلام امام سوم و معصوم پنجم است و احدی نمی‌تواند مانند آن را بیاورد.

در دعاهای مناجات‌گران و داعیان پیشین بگردید، اگر دعایی مشابه این دعا پیدا کردید ما می‌پذیریم که این دعا در حدّ دعای معصوم نیست و غیر معصوم آن را گفته است؛ اگر غیر معصوم می‌تواند دعایی این چنین در اوج را بگوید، پس همه صوفیان و عارفانی که امروزه در گوشه و کنار دنیا هستند، بیایند جمع شوند و مشابه این دعای امام حسین علیه السلام را بسازند، و حتی اگر از گذشتگان و یا از عارفان موجود هم کلام مشابهی دیده شد، ما سخن خود را (که می‌گوییم این جملات از امام معصوم علیه السلام صادر شده است) پس می‌گیریم، ولی اگر نیاوردید که قطعاً نمی‌آورید بدانید که این بخش پایانی تنها از معصوم صادر گشته است و بر اوج عصمت گونه این فراز پایانی از دعای عرفه عالمانی در اوج، گواهی داده‌اند.

کلام علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان:

«کیست که بتواند این گونه حقایق را بیان کند؟ ما که عمری در مسائل فلسفی و عرفانی تلاش کرده‌ایم دهنمان میچّاد این طور حرف بزنیم».[1]

اینک بهتر است قبل از پاسخ به مقاله مذکور، بخش پایانی دعای عرفه را بیاوریم و ترجمه کنیم و از همه خوانندگان گرامی می طلبیم که مجموع این بخش پایانی دعای عرفه را به دقّت مطالعه کنید و حتی با حال و هوایی خوش در فرصتی، مکرراً آن را بخوانید تا به عمق دعا دست یابید و لطافت این بخش از دعا و مناجات را احساس کنید؛ همچنین به مناجات شعبانیه که مناجات همه امامان معصوم علیهم السلام است نیز بنگرید و آن را در کنار این بخش از دعای عرفه در نظر داشته باشید، و اگر یک جمله و یا یک سطر از دعا برایتان کمتر مفهوم بود پیرامون آن به بحث و گفتگو با عالمان بپردازید و در جهت فهم مفاد آن تلاش نمایید.

بدین شکل هم ارزشمندی این کلمات نورانی از دعای حضرت امام حسین علیه السلام در روز عرفه برایتان تجلّی خواهد کرد و هم با توضیحات و توجیهات ما در هنگام دفاع و پاسخ ها، شبهاتی که در رابطه با این دعای اوجمند مطرح شده جواب خواهد گرفت.‌

متن بخش پایانی دعای عرفه همراه با ترجمه:

«إِلَهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنَايَ فَكَيْفَ لَا أَكُونُ فَقِيراً فِي فَقْرِي»؛

خدای من، من در زمانی که بی نیاز باشم باز فقیر و نیازمندم پس چگونه نیازمند و فقیر نباشم در زمان نیازمندی ام.

«إِلَهِي أَنَا الْجَاهِلُ فِي عِلْمِي فَكَيْفَ لَا أَكُونُ جَهُولًا فِي جَهْلِي»؛

خدای من، من در موردی که می‌دانم، جاهلم پس چگونه در زمانی که نمی‌دانم جاهل نباشم.

«إِلَهِي إِنَّ اخْتِلَافَ تَدْبِيرِكَ وَ سُرْعَةَ طَوَاءِ مَقَادِيرِكَ مَنَعَا عِبَادَكَ الْعَارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إِلَى عَطَاءٍ وَ الْيَأْسِ مِنْكَ فِي بَلَاءٍ»؛

خدای من، گونه های مختلف تدبیر تو و جابجایی آن و شتاب پیچیده شدن مقدّرات تو بندگان آشنای به تو را از اینکه به عطای تو آرام گیرند و از تو در بلاء مأیوس و ناامید باشند، بازداشته است.

«إِلَهِي مِنِّي مَا يَلِيقُ بِلُؤْمِي وَ مِنْكَ مَا يَلِيقُ بِكَرَمِكَ»؛

خدای من، از من است آنچه شایسته پستی من و از تو است آنچه شایسته بزرگواریت.

«إِلَهِي وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِاللُّطْفِ وَ الرَّأْفَةِ لِي قَبْلَ وُجُودِ ضَعْفِي أَ فَتَمْنَعُنِي مِنْهُمَا بَعْدَ وُجُودِ ضَعْفِي»؛

خدای من، پیش از آنکه ضعف من نمودار شود تو خویش را به لطف و رأفت به من وصف کردی آیا پس از آن که ضعف من به وجود آمد تو مرا از لطف و رأفتت باز می داری.

«إِلَهِي إِنْ ظَهَرَتِ الْمَحَاسِنُ مِنِّي فَبِفَضْلِكَ وَ لَكَ الْمِنَّةُ عَلَيَّ وَ إِنْ ظَهَرَتِ الْمَسَاوِي مِنِّي فَبِعَدْلِكَ وَ لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ»؛

خدای من، اگر خوبی ها از من برون زند آن به فضل توست و تو بر من منّت داری و اگر بدی‌ها از من آشکار گردد باز به دلیل عدل تو و همراه با عدالت توست و تو بر من حجّت داری.

«إِلَهِي كَيْفَ تَكِلُنِي وَ قَدْ تَکَفَّلتَ لِي»؛

خدای من چگونه تو مرا رها می کنی در حالی که عهده دار من شده ای.

«وَ كَيْفَ أُضَامُ وَ أَنْتَ النَّاصِرُ لِي»؛

و چگونه من مورد ستم قرارگیرم در حالی که تو یاور منی.

«أَمْ كَيْفَ أَخِيبُ وَ أَنْتَ الْحَفِيُّ بِي»؛

و چگونه ناامید شوم در حالی که تو به من مهربانی.

«هَا أَنَا أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِفَقْرِي إِلَيْكَ وَ كَيْفَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمَا هُوَ مَحَالٌ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ»؛

خدایا من با فقری که به تو دارم به تو متوسّل می شوم و چگونه به تو متوسل شوم با چیزی که محال است به تو برسد.

«أَمْ كَيْفَ أَشْكُو إِلَيْكَ حَالِي وَ هُوَ لَا يَخْفَى عَلَيْكَ»؛

یا چگونه از حال خویش به تو شکوه برم در حالی که بر تو مخفی نیست.

«أَمْ كَيْفَ أُتَرْجِمُ بِمَقَالِي وَ هُوَ مِنْكَ بَرَزٌ إِلَيْكَ»؛

یا چگونه حالم را با گفتارم توضیح دهم در حالی که آن هم از توست و نزد تو آشکار است.

«أَمْ كَيْفَ تُخَيِّبُ آمَالِي وَ هِيَ قَدْ وَفَدَتْ إِلَيْكَ»؛

یا چگونه تو آرمان های مرا به محرومیّت می کشی در حالی که آنها نزد تو آمده اند (و به تو امید بسته اند).

«أَمْ كَيْفَ لَا تُحْسِنُ أَحْوَالِي وَ بِكَ قَامَتْ»؛

یا چگونه حالاتم را نیکو نمی سازی در حالی که حالاتم با تو استوار است.

«إِلَهِي مَا أَلْطَفَكَ بِي مَعَ عَظِيمِ جَهْلِي وَ مَا أَرْحَمَكَ بِي مَعَ قَبِيحِ فِعْلِي»

خدای من چقدر تو به من لطف داری با این جهل بزرگی که من دارم و چه اندازه تو به من رحم داری با این زشتی رفتاری که من دارم.

«إِلَهِي مَا أَقْرَبَكَ مِنِّي وَ أَبْعَدَنِي عَنْكَ وَ مَا أَرْأَفَكَ بِي فَمَا الَّذِي يَحْجُبُنِي عَنْكَ»؛

خدای من چقدر تو به من نزدیکی و چه اندازه من از تو دورم چقدر تو به من رأفت داری پس چه چیزی مرا از تو مانع می شود و می پوشاند.

«إِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى لَا أَجْهَلَكَ فِي شَيْ‏ءٍ»؛

خدای من با توجه به گونه های مختلف آثارت و جابجایی آن دانسته ام که منظور تو از من این است که من تو را در هر چیز بشناسم تا اینکه به تو در هیچ چیز جاهل نباشم.

«إِلَهِي كُلَّمَا أَخْرَسَنِي لُؤْمِي أَنْطَقَنِي كَرَمُكَ وَ كُلَّمَا آيَسَتْنِي أَوْصَافِي أَطْمَعَتْنِي مِنَنُكَ»؛

خدای من هر زمان که پستی ام مرا لال کند بزرگواری تو مرا به سخن می آورد و هر زمان که اوصافم مرا مایوس سازد منّت ها و نعمت های تو مرا به طمع می آورد.

«إِلَهِي مَنْ كَانَتْ مَحَاسِنُهُ مَسَاوِيَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ مَسَاوِيهِ مَسَاوِيَ وَ مَنْ كَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِيَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ دَعَاوِيهِ دَعَاوِيَ»؛

خدای من کسی که خوبی هایش بدی باشد چگونه بدی‌هایش بدی نباشد و کسی که حقیقت هایش ادّعا باشد چگونه ادّعاهایش ادّعا نباشد.

«إِلَهِي حُكْمُكَ النَّافِذُ وَ مَشِيَّتُكَ الْقَاهِرَةُ لَمْ يَتْرُكَا لِذِي مَقَالٍ مَقَالًا وَ لَا لِذِي حَالٍ حَالًا»؛

خدای من فرمان نافذ تو و خواست غالب تو جای هیچ سخنی را برای گوینده ای و هیچ حالی را برای صاحب حالی نگذاشته است (همه در برابر حکم و فرمان نافذ تو و خواست قاهر تو لال شده اند و خود را باخته اند).

«إِلَهِي كَمْ مِنْ طَاعَةٍ بَنَيْتُهَا وَ حَالَةٍ شَيَّدْتُهَا هَدَمَ اعْتِمَادِي عَلَيْهَا عَدْلُكَ بَلْ أَقَالَنِي مِنْهَا فَضْلُكَ»؛

خدای من چه بسیار طاعتی که آن را به پاداشم و حالتی که آن را محکم نمودم ولی عدل تو اعتماد مرا بر آن ها خراب کرد بلکه این فضل تو بود که اینها را از من پذیرفت.

«إِلَهِي إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي وَ إِنْ لَمْ تَدُمِ الطَّاعَةُ مِنِّي فِعْلًا جَزْماً فَقَدْ دَامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْماً»؛

خدای من تو می دانی که گرچه اطاعت از من به گونه یک کار مستمر و محکم ادامه نیافته است ولی محبت اطاعت و عزم بر آن استمرار داشته است.

«إِلَهِي كَيْفَ أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْقَاهِرُ وَ كَيْفَ لَا أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْآمِرُ»؛

خدای من چگونه تصمیم بگیرم در حالی که مسلّط بر همه چیز هستی و چگونه تصمیم نگیرم در حالی که تو دستور می دهی.

«إِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ فَاجْمَعْنِي عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي إِلَيْكَ»؛

خدای من چرخش من در آثار دوری دیدار را باعث می شود پس مرا با در خدمت بودنی که به تو برساند برای خودت گردآور.

«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ»؛

چگونه با چیزی که در اصل وجودش به تو نیازمند است، می توان بر تو استدلال کرد آیا برای غیر تو ظهوری هست که برای تو نیست تا او بتواند تو را ظاهر سازد.

«مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ»؛

چه زمانی تو غایب بوده ای تا نیازمند دلیلی باشی که بر تو دلالت نماید.

«وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ»؛

و چه زمان تو دور بوده ای تا اینکه آثار ما را به تو برساند.


«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً»؛

کور باد چشمی که تو را مراقب خویش نبیند و زیان بار باد سودای بنده ای که تو از محبت خویش برای او بهره ای قرارنداده‌ای.

«إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَارْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ»؛

خدای من، تو دستور داده‌ای که به آثار رجوع کنیم پس مرا به سوی خویش با پوشش انوار و راه یابی به بینایی بازگردان تا به سوی تو از آثار بازگردم آن‌گونه که نزد تو آمدم در حالی که نهانم از توجّه به آثار محفوظ مانده باشد و همّتم از تکیه به آثار فراتر آمده باشد. تو بر هر چیزی توانایی.

«إِلَهِي هَذَا ذُلِّي ظَاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ هَذَا حَالِي لَا يَخْفَى عَلَيْكَ»؛

خدای من این ذلّت من است که در پیشگاه تو روشن است و این حال من است که بر تو پوشیده نیست.

«مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ وَ بِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنِي بِنُورِكَ إِلَيْكَ وَ أَقِمْنِي بِصِدْقِ الْعُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ»؛

از تو می طلبم رسیدن به تو را و با تو بر تو استدلال می کنم پس مرا با نورت به سویت هدایت کن و مرا به بندگی کردن صادقانه در پیشگاهت به پادار.

«إِلَهِي عَلِّمْنِي مِنْ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ صُنِّي بِسِرِّكَ الْمَصُونِ»؛

خدای من از دانش نهان نگاه داشته خود به من بیاموز و با پوشش محفوظ خودت مرا حفظ نما.

«إِلَهِي حَقِّقْنِي بِحَقَائِقِ أَهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُكْ بِي مَسْلَكَ أَهْلِ الْجَذْبِ»؛

خدای من با حقیقت های مقربان خودت مرا تثبیت نما و مرا به راه کسانی که جذب تواند، ببر.

«إِلَهِي أَغْنِنِي بِتَدْبِيرِكَ لِي عَنْ تَدْبِيرِي وَ بِاخْتِيَارِكَ عَنِ اخْتِيَارِي وَ أَوْقِفْنِي عَلَى مَرَاكِزِ اضْطِرَارِي»؛

خدای من با تدبیری که تو برایم می کنی مرا از تدبیر خودم بی نیاز کن و با انتخابی که تو برای من داری مرا از انتخاب خویش بی نیاز فرما و مرا بر مواقف اضطرارم واقف فرما.

«إِلَهِي أَخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي وَ طَهِّرْنِي مِنْ شَكِّي وَ شِرْكِي قَبْلَ حُلُولِ رَمْسِي»؛

خدای من مرا از ذلّت و خواری نفسم بیرون آور و از شک و شرکم پیش از ورود به قبرم پاکم ساز.

«بِكَ أَنْتَصِرُ فَانْصُرْنِي وَ عَلَيْكَ أَتَوَكَّلُ فَلَا تَكِلْنِي وَ إِيَّاكَ أَسْأَلُ فَلَا تُخَيِّبْنِي وَ فِي فَضْلِكَ أَرْغَبُ فَلَا تَحْرِمْنِي وَ بِجَنَابِكَ أَنْتَسِبُ فَلَا تُبْعِدْنِي وَ بِبَابِكَ أَقِفُ فَلَا تَطْرُدْنِي»؛

از تو یاری می طلبم مرا یاری نما و بر تو توکّل می کنم مرا رهایم نساز و از تو می خواهم مرا ناامید مساز و به فضل تو رغبت دارم مرا محروم مساز و به جناب تو خودم را منتسب می سازم مرا دورم مساز و بر در تو می ایستم مرا طرد مکن.

«إِلَهِي تَقَدَّسَ رِضَاكَ أَنْ تَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنِّي»؛

خدای من خشنودی تو مقدس و پاک است که علتی برایش از تو باشد پس چگونه علتی از من برای آن باشد.

«إِلَهِي أَنْتَ الْغَنِيُّ بِذَاتِكَ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ غَنِيّاً عَنِّي»؛

خدای من تو به ذاتت بی نیازی از اینکه سودی از خودت به تو برسد پس چگونه بی نیاز از من نباشی.

«إِلَهِي إِنَّ الْقَضَاءَ وَ الْقَدَرَ يُمَنِّينِي وَ إِنَّ الْهَوَى بِوَثَائِقِ الشَّهْوَةِ أَسَرَنِي فَكُنْ أَنْتَ النَّصِيرَ لِي حَتَّى تَنْصُرَنِي وَ تُبَصِّرَنِي وَ أَغْنِنِي بِفَضْلِكَ حَتَّى أَسْتَغْنِيَ بِكَ عَنْ طَلَبِي»؛

خدای من قضا و قدر مرا آرزومند می سازد و هوای نفس همراه با بندهای شهوت مرا به اسیری گرفته اند پس تو یار من باش تا مرا یاری دهی و بینایی بخشی و مرا با فضلت بی نیاز ساز تا به واسطه تو از طلب و پی گیری خودم بی نیاز شوم.

«أَنْتَ الَّذِي أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى غَيْرِكَ»؛

تو همانی که در دلهای دوستانت نورها را روشن ساختی تا آن که تو را شناختند و یکتا دانستند و تو همانی که اغیار را از دل های محبّانت زدودی تا آن که جز تو را دوست نگرفتند و به غیر تو پناه نبردند.

«أَنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أَوْحَشَتْهُمُ الْعَوَالِمُ وَ أَنْتَ الَّذِي هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبَانَتْ لَهُمُ الْمَعَالِمُ»؛

تو موجب انس و آرامش برای آنانی آن زمان که عوالم آنان را به وحشت بیندازد و تو آنی که آنان را هدایت و راهنمایی می‌کنی آن زمان که همه نشانه ها برای آنان ظاهر و آشکار گشته است.

«مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ»؛

چه چیزی یافته کسی که تو را از دست داده است و چه چیزی از دست داده کسی که تو را یافته است.

«لَقَدْ خَابَ مَنْ رَضِيَ دُونَكَ بَدَلًا وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغَى عَنْكَ مُتَحَوَّلًا»؛

قطعاً زیان کرده کسی که به غیر از تو به جای تو خشنود گشته است و به زیان نشسته کسی که از تو روی گردانده است.

«كَيْفَ يُرْجَى سِوَاكَ وَ أَنْتَ مَا قَطَعْتَ الْإِحْسَانَ وَ كَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ وَ أَنْتَ مَا بَدَّلْتَ عَادَةَ الِامْتِنَانِ»؛

چگونه به غیر تو امید بسته شود در حالی که تو احسانت را قطع نکرده ای و چگونه از غیر تو خواسته شود در حالی که عادت انعامت را تغییر نداده ای.

«يَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِينَ وَ يَا مَنْ أَلْبَسَ أَوْلِيَاءَهُ مَلَابِسَ هَيْبَتِهِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ‏ مُسْتَغْفِرِينَ»؛

ای کسی که شیرینی انس گیری را به دوستانش چشانده است و آنان در پیشگاهش به نرم گویی ایستاده اند و ای کسی که بر تن دوستانش لباس های هیبت و ترس را پوشانده است و آنان در پیشگاهش به استغفار ایستاده اند.

«أَنْتَ الذَّاكِرُ قَبْلَ الذَّاكِرِينَ وَ أَنْتَ الْبَادِي بِالْإِحْسَانِ قَبْلَ تَوَجُّهِ الْعَابِدِينَ وَ أَنْتَ الْجَوَادُ بِالْعَطَاءِ قَبْلَ طَلَبِ الطَّالِبِينَ وَ أَنْتَ الْوَهَّابُ ثُمَّ لِمَا وَهَبْتَنَا مِنَ الْمُسْتَقْرِضِينَ»؛

تو یاد می کنی پیش از یادکنندگان و تو به احسان آغاز می کنی پیش از توجّه عبادتگران و تو عطا را می بخشی پیش از آنکه درخواست کنندگان طلب کنند و تو بخشنده ای آن گاه آن چه را که به ما بخشیده ای از ما قرض می گیری.

«إِلَهِي اطْلُبْنِي بِرَحْمَتِكَ حَتَّى أَصِلَ إِلَيْكَ وَ اجْذِبْنِي بِمَنِّكَ حَتَّى أُقْبِلَ إِلَيْكَ»؛

خدای من با رحمتت مرا بخواه تا به تو برسم و با منتت مرا جذب کن تا به تو رو کنم.

«إِلَهِي إِنَّ رَجَائِي لَا يَنْقَطِعُ عَنْكَ وَ إِنْ عَصَيْتُكَ كَمَا أَنَّ خَوْفِي لَا يُزَايِلُنِي وَ إِنْ أَطَعْتُكَ فَقَدْ دَفَعَتْنِي الْعَوَالِمُ إِلَيْكَ وَ قَدْ أَوْقَعَنِي عِلْمِي بِكَرَمِكَ عَلَيْكَ»؛

خدای من، امیدم از تو بریده نمی شود گرچه معصیت تو را کنم آن گونه که ترسم از من جدا نمی شود گرچه اطاعتت کنم، همه عوالم مرا به سوی تو پیش می برد و آشنایی من با بزرگواریت مرا بر تو واقف کرده است.

«إِلَهِي كَيْفَ أَخِيبُ وَ أَنْتَ أَمَلِي أَمْ كَيْفَ أُهَانُ وَ عَلَيْكَ مُتَّكَلِي»؛

خدای من، چگونه ناامید شوم با این که تو امید منی و چگونه خوار شوم با این که تکیه ام بر توست.

«إِلَهِي كَيْفَ أَسْتَعِزُّ وَ فِي الذِّلَّةِ أَرْكَزْتَنِي أَمْ كَيْفَ لَا أَسْتَعِزُّ وَ إِلَيْكَ نَسَبْتَنِي»؛

خدای من، چگونه احساس عزّت کنم در حالی که مرا در ذلّت متمرکز ساخته ای و چگونه احساس عزّت نکنم با این که مرا به خود منتسب نموده ای.

«إِلَهِي كَيْفَ لَا أَفْتَقِرُ وَ أَنْتَ الَّذِي فِي الْفُقَرَاءِ أَقَمْتَنِي أَمْ كَيْفَ أَفْتَقِرُ وَ أَنْتَ الَّذِي بِجُودِكَ أَغْنَيْتَنِي»؛

خدای من، چگونه نیازمند نباشم با اینکه تو همانی که مرا در میان نیازمندان به پا داشته‌ای و چگونه احساس نیاز کنم با اینکه تو همانی که مرا با بخششت بی نیاز نموده ای.

«وَ أَنْتَ الَّذِي لَا إِلَهَ غَيْرُكَ تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْ‏ءٌ»؛

تو همانی که غیر از تو معبودی نیست خودت را به هر چیز شناسانده ای و هیچ چیز جاهل به تو نیست.

«وَ أَنْتَ الَّذِي تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ»؛

تو آنی که در هر چیز خودت را به من شناسانده ای و من تو را در هر چیز آشکار دیده ام و تو برای هر چیز آشکاری.

«يَا مَنِ اسْتَوَى بِرَحْمَانِيَّتِهِ فَصَارَ الْعَرْشُ غَيْباً فِي ذَاتِهِ»؛

ای کسی که با رحمانیّتش استیلا یافته است و عرش در ذات او نهان گشته است.

«مَحَقْتَ الْآثَارَ بِالْآثَارِ وَ مَحَوْتَ الْأَغْيَارَ بِمُحِيطَاتِ أَفْلَاكِ الْأَنْوَارِ»؛

آثار را با آثار از بین برده ای و اغیار را با فلک های احاطه گر انوار محو نموده ای.

«يَا مَنِ احْتَجَبَ فِي سُرَادِقَاتِ عَرْشِهِ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصَارُ»؛

ای کسی که در سراپرده های عرشش از اینکه چشم ها او را بیابند حجاب گرفته است.

«يَا مَنْ تَجَلَّى بِكَمَالِ بَهَائِهِ فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ مِنَ الِاسْتِوَاءِ»؛

ای کسی که با بهاء کامل تجلّی نموده پس عظمت و بزرگی اش از استیلاءش تحقق پیدا کرده است.

«كَيْفَ تَخْفَى وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ أَمْ كَيْفَ تَغِيبُ وَ أَنْتَ الرَّقِيبُ الْحَاضِرُ إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ»؛

چگونه پنهان باشی در حالی که تو آشکاری و چگونه غایب باشی در حالی که مراقب حاضری، تو بر هر چیز توانایی و ستایش، تنها ویژه خداوند است.

اینک دفاع ما از بخش پایانی دعای عرفه

در مجلّه گرانسنگ سمات[2] مقاله ای با عنوان «پژوهشی درباره ذیل دعای عرفه» آمده که به نقد بخش پایانی دعای عرفه پرداخته است. نقد آمده در این مقاله ما را شگفت زده کرد که آیا می شود با وجوه آمده در این مقاله بخشی از یک روایت و یا یک دعا را ردّ نمود. از این نکته صرف نظر می کنیم که در ابتدای این مقاله آمده که: محدّثان بزرگوار، همواره دو موضوع را مهم شمرده اند:

«1. رساندن سند روایت، به صورت موّثق به امام معصوم.

2. به دست آوردن نسخه های معتبر از مجموعه روایات».[3]

در نقد این گفته همین اندازه کافی است که در پذیرش روایات مبنای اکثریّت عالمان و فقیهان نامور شیعه روشن است و ما آن را در همین مجله سمات[4] مطرح کرده ایم.

آنچه در کلام نویسنده محترم آمده (رساندن سند روایت، به صورت موثّق، به امام معصوم) صحیح نیست، چراکه همه یا اکثریّت فقهاء بر مبنای اعتبار «خبر موثوق به» هستند؛ مگر اینکه با زحمت عبارت نویسنده را تأویل بریم.

در هر صورت با نگاهی به مقاله، وجوه مورد توجّه این ناقد را مطرح می کنیم و کوتاه به ردّ آن می پردازیم و از بخش پایانی دعای عرفه دفاع می نماییم؛ و بر این باوریم که نباید بر روایات و ادعیه و آثار به جا مانده از امامان معصوم علیهم السلام به راحتی مهر جعل و طرح و ردّ، زده شود و خودمان را از این میراث ارزشمند محروم سازیم.

شیوه مورد دفاع ما چه در پذیرش و چه در ردّ و طرد مورد قبول اکثریّت قریب به اتفاق عالمان شیعه است و باید گفت که ردّ محتوایی روایات و دعاها، نیازمند تحقیق و بررسی کارشناسانه و همه جانبه است و ذوقی و سلیقگی و فردی نیست. کارشناس موفّق با رعایت همه جوانب و با الهام گیری کامل از فرهنگ اهل بیت علیهم السلام می تواند پس از غور و بررسی و دقّت و فحص و مشورت و نظرخواهی از کارشناسان، روایت و یا دعایی را مجعول اعلام کند که این کار سنگین، به راحتی و از هر کس پذیرفته نیست.

در هرحال به وجوه آمده در این مقاله می پردازیم تا ببینیم برای طرد و ردّ این بخش پایانی از دعای عرفه چگونه استدلال شده است.

وجوه و شبهات ناقد در نفی بخش پایانی دعای عرفه

1. عدم حضور بخش پایانی دعای عرفه در کتاب های دیگر دعا به جز إقبال سید بن طاوس.

2. عدم حضور این بخش پایانی دعای عرفه در برخی از نسخه های قدیمی کتاب إقبال.

3. حضور این بخش پایانی از دعای عرفه در کتاب یک عارف.

4. عدم سازگاری لسان این دعا با ادعیه صادره از معصومان علیهم السلام.

5. در این تتمّه و ذیل دعا حتی یک بار هم ذکر صلوات بر محمد و آل محمد نیامده است.

6. در هیچ جای دعا از موقف حج و عرفه یاد نشده در حالی که در دعای امام حسین علیه السلام چندین بار به مناسبت از آنها نام برده شده است.

پاسخ و دفاع ما

در پاسخ به این شبهات باید گفت که تنها وجه چهارم کمی قابل توجه است و نیاز به پاسخ دارد وگرنه وجوه دیگر اصلاً کارساز نیست. چراکه در جواب می گوییم:

1. عدم حضور بخش پایانی دعای عرفه در کتابهای دیگر دعا جز إقبال مشکل آفرین نیست و این جای حرف ندارد.

2. عدم حضور بخش پایانی دعای عرفه در برخی از نسخه های قدیمی کتاب إقبال، ضرر و آسیب جدّی به اعتبار این بخش نمی زند. دقّت کنید، آنچه در کلام علامه مجلسی در این ارتباط آمده این است:

«و كذا لم يوجد هذه الورقة في بعض النسخ العتيقة من الإقبال أيضاًً».[5]

و همچنین این برگه (بخش پایانی دعای عرفه) در بعضی از نسخه های قدیمی کتاب إقبال یافت نشده است.

اگر در نسخه قدیمی اقبال نبود مشکل ساز بود ولی اینکه در برخی از نسخه های قدیمی نباشد و در برخی دیگر از نسخه های قدیمی باشد این آسیبی به صحّت و درستی این بخش از دعا نمی زند. دراینجا باید بررسی کرد اگر آن نسخه بر دیگر نسخه های قدیمی کتاب إقبال ترجیح داشته باشد سخن ناقد درست است، ولی صرف اینکه در یک نسخه قدیمی از کتاب إقبال این بخش پایانی نیامده باشد این هیچ مشکل ساز نیست. این در حالی است که نسخه های قدیم و جدید کتاب إقبال این بخش از دعا را دارد و در برخی از نسخه های قدیمی این بخش دیده نشده است که این مسأله اعتبار دعا را به هم نمی زند چراکه شاید آن نسخه مشکلی داشته باشد.

هم اکنون با این دقّت ببینید چگونه به اشتباه در یک مقاله پژوهشی درباره ذیل دعای عرفه، هنگام نتیجه گیری آمده است:

«... و یافت نشدن این بخش در نسخ قدیمی اقبال به شهادت علامه مجلسی جای شک و شبهه نمی ماند که این ذیل از حضرت اباعبدالله علیه السلام نیست و ...».[6]

و هم چنین آمده:

«شاهد بر این ... عدم ذکر آن در نسخه های عتیقه از اقبال است».[7]

کجا مرحوم مجلسی فرموده که این بخش پایانی در نسخ قدیمی اقبال یافت نشده است ایشان فرمودند: در بعضی از نسخ قدیمی و بین این دو تعبیر فاصله بسیار است.

باز بنگرید در همین مقاله آمده:

و اما اشتباه مرحوم محدّث قمی آن است که پس از آن که ایشان که خبره فن و تألیف و بحث و فحص هستند کلام علامه مجلسی را در بحارالانوار دیده اند که فرموده است: «این فقرات از دعا در نسخ عتیقه کتاب اقبال یافت نشده است» چرا در مفاتیح الجنان فرموده اند: «و لیکن سیّد بن طاوس در اقبال بعد از یاربّ یاربّ یاربّ این زیادتی را ذکر فرموده است» زیرا که این عبارت اسناد دعا را به سیّد بن طاوس می رساند و ایشان باید فرموده باشند «در بعضی از نسخ کتاب اقبال که عتیقه نیستند این زیادتی دیده شده است».[8]

گفتنی است این جملات در این مقاله آمده و حتماً مورد پذیرش حجةالاسلام حسین ترابی صاحب مقاله است، گرچه از دیگران نقل کنند و در هر صورت ما به گوینده این کلمات اشکال می کنیم.

مرحوم کفعمی هم پس از مرحوم سید بن طاوس است و ما نمی دانیم از کجا این دعا را در البلدالامین آورده است. شاید وی از إقبال گرفته است ولی از آن نسخه ای که این بخش پایانی در آن نیامده است و یا از کتاب دعایی که این بخش پایانی در آن نیست.

و اما در مصباح الزائر کتاب خود مرحوم سید بن طاوس دعای عرفه آمده و فقط این ذیل نیامده است. باز این دلیل می شود که در مصباح الزائر از نسخه ای که بدون ذیل بوده نقل کرده اند و این آسیب به نسخه مذیّل نمی زند؛ کوتاه سخن اینکه:

این دعا دو نسخه داشته یکی با ذیل و دیگری بی ذیل و در چنین مواردی اصل بر «عدم زیاده» است یعنی: «نمی توان ثابت نمود که بخش پایانی از امام صادر نشده و بعداً به دعا اضافه گردیده است»، چنان که دو نفر یک سخنرانی را نقل می کنند یکی کامل و دیگری مختصرتر، و این کاملاً متداول است، همانگونه که در بخش های دیگر این دعا هم گویا کم و زیاد و اختلافی وجود دارد.

3. حضور بخش پایانی دعای عرفه در کتاب یک عارف چگونه دلیل می شود که این دعا در اصل از آن عارف است و از دعای عرفه نیست، چراکه:

اولاً: آن عارف پس از سید بن طاوس است او از قرن هفتم است و سید بن طاوس از قرن ششم می باشد.

ثانیاً: اگر آن عارف مقدم بر سید بن طاوس بود باز احتمال آن می رفت که این دعا به کتاب او بعداً افزوده شده است. چگونه است که این الحاق برای شما پذیرفتنی نیست ولی الحاق به کتاب إقبال سید بن طاوس پذیرفتنی است. یک بام و دو هوا جز این است.

در جای دیگر مقاله آمده است:

«در اینجا به طور حتم باید گفت: الحاق این فقرات به دعای امام در روز عرفه در کتاب اقبال پس از ارتحال سیّد تحقق یافته است»[9].

ما احتمال می دهیم آن عارف این بخش از دعا را پسندیده از امام گرفته و در کتابش آورده است و اسناد به امام نداده است. این چه اشکالی دارد؟ چه تفاوتی بین إقبال و کتاب آن عارف می رود که حتماً به إقبال افزوده شده آن هم در سالهای پس از تالیف ولی کتاب آن عارف قابل الحاق نیست و حتی امکان اینکه آن عارف از امام گرفته باشد نمی رود؟

بنگرید در همین مقاله آمده است:

«خلاصه مطلب این که در انتساب این کتاب به ابن عطاءالله اسکندرانی جای گمان و شک نیست همان گونه که کسی در انتساب کتاب کافی به کلینی و تهذیب به شیخ طوسی تردیدی به خود راه نمی دهد. آن هم کتابی که از زمان خود مؤلف مورد عنایت و توجه بوده و تا زمان حاضر چندین شرح بر آن نوشته اند...

... کتابی که تا این درجه از اهمیت است و شخصیتی که این همه مورد توجه بوده حتی اگر بپذیریم که می خواسته کلمات امام حسین علیه السلام را به نام خود نشر دهد قدرت و جسارت چنین سرقتی را نداشته است. پس اگر بر اساس گمان و حدس بگوییم که ابن عطاءالله این بخش دعا را از دعای عرفه گرفته و بدون ذکر منبع آورده شاید بعید و محال باشد»[10].

لابد الحاق به کتاب ایشان هم باز محال است. واقعاً عجیب است چه تفاوتی است بین إقبال و کتاب ابن عطا جز اینکه إقبال قطعی تر و در دسترس تر و معتبرتر است.

4. در همین مقاله می خوانیم:

«الف: عدم سازگاری لسان این دعا با ادعیه صادره از معصومین علیهم السلام همچنین با خود دعای عرفه سیّد الشهدا علیه السلام به طوری که خواننده وقتی وارد این قسمت از دعا می شود تغییر لحن را به خوبی می فهمد».[11]

علامه مجلسی در این باره می نویسد:

«...و عبارات هذه الورقة لا تلائم سياق أدعية السادة المعصومين أيضا و إنما هي على وفق مذاق الصوفية و لذلك قد مال بعض الأفاضل إلى كون هذه الورقة من مزيدات بعض مشايخ الصوفية و من إلحاقاته و إدخالاته...».[12]

عبارات این برگه از دعای عرفه با سیاق دعاهای سروران معصوم علیهم السلام سازگار نیست و تنها بر وفق مذاق صوفی هاست و روی همین جهت بعضی از افاضل به این تمایل پیدا کرده که این برگه از دعا از اضافات بعضی از مشایخ صوفی و از الحاقات و ادخالات وی است.

سطرهایی از این بخش پایانی ناسازگار و ناهماهنگ با دیگر ادعیه و روایات معرفی شده است و گفته شده که بر وفق مذاق صوفیان است، ما به آن سطرها اشاره می کنیم. آنگاه با فحص و جستجوی در روایات و ادعیه ببینیم آیا مشابه آن را در دیگر ادعیه و روایات می بینیم یا خیر؟

نیز در همین مقاله می خوانیم:

«برای نمونه به این فقرات توجه کنید که هم اصطلاحی‌اند و هم با عبارات معصومین از حیث سبک همخوانی ندارند:

1. کیف اتوسل الیک بما هو محال ان یصل الیک.

2. علمت باختلاف الاثار و تنقلات الاطوار انّ مرادک منّی أن تتعرّف الیّ فی کلّ شی حتی لااجهلک فی شی.

3. من کانت حقائقه دعاوی فکیف لاتکون دعاویه دعاوی.

4. الهی ترددی فی الاثار یوجب بعد المزار.

5. کیف یستدل علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک.

6. ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتّی یکون الآثار هو المظهر لک.

7. متی غبت حتّی تحتاج الی دلیل یدلّ علیک و متی بعدت حتّی تکون الآثار هی الّتی توصل الیک.

8. الهی تقدّس رضاک ان یکون له علّة منک فکیف یکون له علّة منّی.

9. الهی انت الغنی بذاتک ان یصل الیک النفع منک فکیف لاتکون غنیّاً عنی.

10. فصار العرش غیباً فی ذاته.

11. محقت الآثار بالآثار.

12. الهی امرت بالرجوع إلى الآثار.

13. واسلک بی مسلک اهل الجذب».[13]

در پاسخ گوییم: اولاً: اگر چند سطر و چند جمله در یک دعای چند صفحه ای مشکل داشت دلیل مجعول بودن همه دعا نمی شود و آن را از اعتبار نمی اندازد. شما همان چند سطر را نپذیرید ولی بقیه دعا جایگاه خود را دارد. این مثل آن است که کسی بخواهد به دلیل نادرستی بخش پایانی دعای عرفه همه دعای عرفه را نپذیرید، می‌بینید که درست نیست. حال در همین بخش پایانی اگر سیزده جمله فرضاً مشکل داشت، این دلیل نمی‌شود که شما همه بخش پایانی دعای عرفه که در حدود پنجاه و هفت جمله است را نپذیرید.

ثانیاً: همه و یا بسیاری از این جملات مشکلی ندارد و مفهوم درستی برای آن دیده می شود. مثلاً: «إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ» چه مشکلی دارد؟ اصطلاحی است، یعنی چه؟ و با عبارات معصومان همخوانی ندارد، به چه دلیل؟ این که حضرت خطاب به خداوند می فرماید: «تو دستور داده ای که به آثار مراجعه کنیم و با تأمّل در آثار به وجود تو پی بریم»، یکی از راههای معرفت خداست، رجوع به آثار و استدلال به آثار و این راهی است عمومی و همگانی، درست و معقول، کسی منکر این راه نیست، اگرچه راهی برتر همانند معرفت حضوری، معرفت شهودی و معرفت بالله وجود دارد که در برخی از سطور بخش پایانی دعای عرفه نیز آمده است.

ثالثاً: اگر فرضاً برخی از فرازهای این دعا مشکل داشته باشد، قابل تأویل و توجیه است و چنان نیست که معلوم الغیّ و البطلان باشد و در چنین مواردی راه توجیه باز است و ادّعای نفی صدور و حکم به جعل اساساً صحیح نیست. ما با تأملی کوتاه در این جملات و فرازهای یاد شده همراه می شویم و خواننده به راحتی درستی اکثر این جملات را می یابد.

1. هَا أَنَا أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِفَقْرِي إِلَيْكَ وَ كَيْفَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمَا هُوَ مَحَالٌ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ.

من فقر و نیازم را نزد تو وسیله و واسطه قرار می دهم و چگونه نزد تو چیزی را واسطه قراردهم که اصلاً به تو دست نمی یابد و از ساحت تو به دور است.

اصولاً واسطه ها، قرب و تقرّبی نزد شخصی که شما آنها را نزد او واسطه قرار داده اید، دارند ولی این فقر و نیاز ما به حریم الهی هیچ راهی ندارد، پس چگونه می تواند وساطت ما را کند.

2. إِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى لَا أَجْهَلَكَ فِي شَيْ‏ءٍ.

من با توجه به اینکه آثار تو گوناگون است و چگونگی ها در نقل و انتقال و جابجایی است دانستم که منظور تو از من این است که در هر چیز خودت را به من بشناسانی تا نسبت به تو در هیچ چیز جاهل نباشم.

این جملات عین حقیقت است خداوند خودش را به ما شناسانده با هر چیز و در هر چیز، با دریاها و کوهها و در دریاها و کوهها، خودش را به ما شناسانده است. با گیاهان و در گیاهان، با حیوانات و در حیوانات خودش را به ما شناسانده است. مگر هر چیز آیه و نشانه او نیست و مگر هر چیز معرّف و نشانگر او نیست. این جملات چه ربطی به وحدت وجود دارد که از دیدگاه عالمان و فقیهان شیعه پذیرفته نیست؛ اینها آثار الهی است و خداوند خودش را با اینها و در این ها به ما شناسانده است.

3. وَ مَنْ كَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِيَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ دَعَاوِيهِ دَعَاوِيَ.

کسی که حقیقت های او و حقیقت گویی های او ادعایی بیش نیست و واقعیت ندارد، چگونه ادعاهایش ادعای بی واقعیت نباشد.

آری بشر اگر به خودش باشد و حقیقت گویی هایش، همه ادّعای محض است و واقعیّت ندارد. بشر خودش و خودش اگر باشد چنین است امّا اگر از وحی و خدا گرفت این دیگر سخن او نیست که سخن خداست و حقیقت او نیست که حقیقت هایی از سوی خداست.

4. إِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ.

خدای من گردش و چرخش من در میان آثار تو، تا این که با آثار تو به تو برسم و تو را بشناسم موجب می شود که دیدارم به طول انجامد، و در ادامه امام از خدا می خواهد که او را به گونه ای به خدمت او قراردهد که به راحتی به خدا برسد و خدا را بشناسد. مثل اینکه ما می گوییم اگر بنا باشد با درس و بحث و تحقیق و تحصیل به جایی برسیم بسیار وقت می خواهد. خدایا تو ما را کمک کن که زودتر برسیم و تو ما را به گونه ای نزدیک تر به معرفت خود برسان. این چه مشکلی دارد که برجسته شده است؟ آیا راههای خداشناسی متفاوت نیست؟

5. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ.

چگونه چیزی که در اصل وجودش نیازمند توست و تو آن را به وجود آورده ای دلیل وجود تو باشد. آیا چنین وجودی ظهور و بروزش از تو بیشتر است تا بتواند تو را نشان دهد؟ آیا منهای آن تو احساس نمی شوی؟ این اشاره به اوج معرفتی است که شناخت بالآثار به پای آن نمی‌رسد؛ همان معرفت شهودی و حضوری و فطری، «فَعَرَّفَهُمْ وَ أَرَاهُمْ نَفْسَه»[14] خداوند خودش را به مردم (در عالم ذر) شناساند و نشان داد.آیا شما منکر آن هستید که راه‌های معرفت خدا متفاوت است و راه معرفت بالآثار که راهی مقبول و معقول و عمومی و همگانی است بالاترین راه و برترین شیوه شناخت خدا نیست. خدا را بسیاری با دل دیده‌اند، با قلب احساس کرده‌اند و با همه وجود یافته اند بی آنکه وحدت وجودی پیش آید بلکه «رأته القلوب بحقائق الإیمان...»

6. أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ.

آیا دیگران ظهور و بروزی دارند که تو نداری تا آنجا که آنها تو را آشکار سازند. این در ادامه جمله «كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ ...» آمده و همان حقیقت را بازگو می کند و کاملاً صحیح است.

7. مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ.

در چشم حقیقت بین خداشناسان اوجمند، خدا به آنان نزدیک تر از هر چیز است و احساس خدا و شناخت او پیش از شناخت دیگر اشیاء است و این سخن حق و درستی است که هیچ مشکلی ندارد.

8. إِلَهِي تَقَدَّسَ رِضَاكَ أَنْ تَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنِّي.

خدای من، خوشنودی تو آن قدر پاک و مقدّس است که علتی برای آن از سوی خودت نیست پس چگونه علتی از من برای آن باشد.

امام پس از آن درچند جمله ذلّت خویش و ضعف خویش و نیازمندی خود را به دستگیری خداوند یادآور می شود و بر این تأکید می کند که تو کاری بکن؛ در این جا گویا گفته می شود که بنده باید رضایت خدا را جلب کند و او را به خویش متمایل سازد ولی امام می خواهد بگوید که اصلاً این از عهده ما ساخته نیست؛ رضایت و خشنودی حق در دست ما نیست. البته این یک بیان است: ما کجا و خشنود سازی حق کجا.

9. إِلَهِي أَنْتَ الْغَنِيُّ بِذَاتِكَ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ غَنِيّاً عَنِّي.

خدای من، تو ذاتاً غنی و بی نیازی از اینکه حتی از خودت سودی به خودت برسد پس چگونه از من بی نیاز نباشی. تو نیازی به نفع رسانی به خود نداری در نتیجه چه نیازی به من داری.

10. فَصَارَ الْعَرْشُ غَيْباً فِي ذَاتِهِ.

در جمله پیشین آن آمده «يَا مَنِ اسْتَوَى بِرَحْمَانِيَّتِهِ»، ای کسی که با رحمانیّت خود استواء (استیلاء) یافته، استوی علی العرش که در قرآن آمده است. عرش پایگاه عظمت خداوند است و هرگز تخت ملموسی نیست. خداوند با رحمانیّت خود قدرت فراگیر دارد و بر هر چیز مسلّط است و عرش در ذات خدا غیب است.

11. مَحَقْتَ الْآثَارَ بِالْآثَارِ.

اثری می‌رود و اثری دیگر جایگزین آن می‌شود. سبزه برگ را می‌بری و زردی را جایگزین آن می‌سازی. شب را می‌بری و روز را به جایش می‌آوری و همین طور جوانی را می‌بری و پیری را به جایش می‌نشانی. این جمله چه مشکلی دارد؟ کاش در مقاله به مشکل این جمله از دعا اشاره می‌کردند.

12. إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ.

خدای من دستور داده ای تا به آثار رجوع کنیم؛ در آثار بنگریم و از آنها به تو برسیم و تو را بشناسیم اینها نشانه های حق و آیات الهی اند که ما را به خدا رهنمون می شوند و این یک راه برای شناخت خداست، راهی مقبول و معقول و همگانی، اشکال این جمله را باید مؤلف مقاله بگوید تا ما هم بفهمیم.

13. وَ اسْلُكْ بِي مَسْلَكَ أَهْلِ الْجَذْبِ.

خدایا مرا به راهی ببر که کسانی که جذب تو شده اند در آن راه هستند؛ مرا به راه جذب شدگان به خود، ببر.

در پایان خاطر نشان می سازیم که شباهت یک جمله به یک اصطلاح هرگز باعث نمی شود که ما از آن دست بشوییم. این، آن نیست، شباهتکی به آن می زند و تازه بارها تکرار کردیم که اگر یک جمله و یا چند جمله مشکلی در نهایت داشت و یا از فهم ما دور بود ما در رابطه با آن چند جمله توقف می کنیم و یا حداکثر آنها را ردّ می کنیم نه اینکه چند صفحه دعا را به خاطر چند جمله کوتاه از دم تیغ ردّ و انکار بگذرانیم.

روایات و ادعیه و فرازهایی مشابه فرازهای بخش پایانی دعای عرفه

1. در دعای صباح آمده است:

«يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِه».‏[15]

ای کسی که با ذات خویش بر ذات خود دلالت می کند.

2. در روایت منصور بن حازم آمده است:

قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْخَلْقُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ قَالَ صَدَقْت‏».[16]

به امام صادق علیه السلام گفتم: خداوند بزرگتر و بزرگوارتر از آن است که با خلقش شناخته شود بلکه این خلقند که با خدا شناخته می شوند، حضرت فرمود: راست گفتی.

3. موضوع عالم ذر، معرفت حضوری و شهودی و فطری را در انسان گواهی می دهد. به آیه و روایات آن مراجعه کنید:

الف: قَالَ زُرَارَةُ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏»، الْآيَةَ قَالَ أَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَخَرَجُوا كَالذَّرِّ فَعَرَّفَهُمْ وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّه‏».[17]

زراره گويد، از امام باقر عليه السّلام درباره قول خداى عزّوجل پرسيدم: ‏«و چون پروردگارت از فرزندان آدم از پشتهايشان نسلشان را برگرفت و بر خودشان گواه ساخت كه مگر من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلی».[18]

حضرت فرمود: خداوند از پشت آدم نژادش را تا روز قيامت در آورد، و آنان را مانند ذره خارج کرد و خودش را به مردم (در عالم ذر) شناساند و نشان داد و اگر چنین نبود احدی خدایش را نمی شناخت.

ب: [تفسير القمي‏] أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِي قَوْلِهِ وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا قُلْتُ مُعَايَنَةً كَانَ هَذَا قَالَ نَعَمْ فَثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ وَ نَسُوا الْمَوْقِفَ وَ سَيَذْكُرُونَهُ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خَالِقُهُ وَ رَازِقُهُ ...‏».[19]

راوی می گوید در باره آیه «و چون پروردگارت از فرزندان آدم از پشتهايشان نسلشان را برگرفت و بر خودشان گواه ساخت كه مگر من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلی».[20] پرسیدم: این حضوری بود؛ حضرت فرمود: آری معرفت ثابت شد و جایگاه را فراموش کردند و به زودی از آن یاد کنند. و اگر این نبود احدی نمی دانست که خالقش و رازقش کیست...

ولی در برابر این دو متن این گونه هم آمده است:

الف: قَالَ زُرَارَةُ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ الْآيَةَ قَالَ أَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَخَرَجُوا كَالذَّرِّ فَعَرَّفَهُمْ وَ أَرَاهُمْ صُنْعَهُ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّهُ».[21]

...خداوند آفریدگانش را به مردم شناساند و نشان داد...

ب: «...فَأَلْزَمَهُمُ الْعَقْلَ وَ قَرَّرَهُمْ أَنَّهُ الرَّبُّ وَ أَنَّهُمُ الْعَبِيدُ وَ أَقَرُّوا لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ شَهِدُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْعُبُودِيَّةِ...».[22]

خداوند عقل را ملازم آنها ساخت و از آنان اقرار گرفت که خود، پروردگار و آنان بندگان خدایند پس مردم برای خداوند به ربوبیّت اقرار کردند و بر خویش به عبودیّت.

4. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ...». [23]

امام صادق علیه السلام می فرمایند: امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: خدا را با خدا بشناسید.

5. توجه به خدا و احساس خدا به هنگام انقطاع اسباب و اضطرار:

«[تفسير الإمام عليه السلام‏] مع، [معاني الأخبار] مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرُ عَنْ يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ وَ كَانَا مِنَ الشِّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»، فَقَالَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَ الشَّدَائِدِ كُلُّ مَخْلُوقٍ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ مِنْ كُلِّ مَنْ دُونَهُ وَ تَقَطُّعِ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِيعِ مَنْ سِوَاهُ...».[24]

...او خداوندی است که هر آفریده ای به هنگام قطع امید از غیر او و جدا شدن از همه سبب ها به هنگام سختی و شدّت به او متوجّه می شود...

6. شهود قلبی:

ـ «أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ وَاصِلٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَضَرْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ الْبَاقِرَ علیهما السلام وَ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْخَوَارِجِ فَقَالَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ أَيَّ شَيْ‏ءٍ تَعْبُدُ قَالَ اللَّهَ قَالَ رَأَيْتَهُ قَالَ لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ لَا يُعْرَفُ بِالْقِيَاسِ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُشَبَّهُ بِالنَّاسِ مَوْصُوفٌ بِالْآيَاتِ مَعْرُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ ...‏».[25]

ـ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ جَاءَ حِبْرٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ حِينَ عَبَدْتَهُ قَالَ فَقَالَ وَيْلَكَ مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ قَالَ وَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ قَالَ وَيْلَكَ لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ».[26]

7. «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ وَ لَوْ لَا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْت‏».[27]

با تو شناختم تو را و تو مرا به خود رهنمایی نمودی و به سوی خود خواندی و اگر تو رهنمون من نبودی من نمی‌دانستم که تو کیستی.

ـ «إِلَهِي بِكَ عَرَفْتُكَ وَ بِكَ اهْتَدَيْتُ إِلَى أَمْرِكَ وَ لَوْ لَا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْت».‏[28]

ـ «يَا رَبِّ بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلِيلِي وَ لَوْ لَا أَنْتَ مَا دَرَيْتُ مَنْ أَنْت‏».[29]

ـ «يَا غَفَّارُ بِنُورِكَ اهْتَدَيْنَا».[30]

8. «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يُوسُفَ بْنِ بَقَّاحٍ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ كُلَّهُ عَجِيبٌ إِلَّا أَنَّهُ قَدِ احْتَجَّ عَلَيْكُمْ بِمَا قَدْ عَرَّفَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ».[31]

9. «... وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللَّهَ بِحِجَابٍ أَوْ بِصُورَةٍ أَوْ بِمِثَالٍ فَهُوَ مُشْرِكٌ لِأَنَّ الْحِجَابَ وَ الْمِثَالَ وَ الصُّورَةَ غَيْرُهُ وَ إِنَّمَا هُوَ وَاحِدٌ مُوَحَّدٌ فَكَيْفَ يُوَحِّدُ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ عَرَفَهُ بِغَيْرِهِ إِنَّمَا عَرَفَ اللَّهَ مَنْ عَرَفَهُ بِاللَّهِ فَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ بِهِ فَلَيْسَ يَعْرِفُهُ إِنَّمَا يَعْرِفُ غَيْرَهُ ...

...لَا يُدْرِكُ مَخْلُوقٌ شَيْئاً إِلَّا بِاللَّهِ وَ لَا تُدْرَكُ مَعْرِفَةُ اللَّهِ إِلَّا بِاللَّهِ ...».[32]

10. «قَالَ سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ فَقَالَ بِمَا عَرَّفَنِي نَفْسَهُ قِيلَ وَ كَيْفَ عَرَّفَكَ نَفْسَهُ فَقَالَ لَا تُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لَا يُحَسُّ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ...».[33]

5. در همین مقاله می خوانیم:

«ج: در این تتمّه و ذیل دعا حتی یک بار هم ذکر صلوات بر محمد و آل او نیامده در صورتی که روش و دأب ائمه علیهم السلام بر این بوده که به ویژه در دعاهای مفصّل و طولانی حتی اگر در اوایل دعا نام پیامبر و آلش نیاید و صلوات بر آنان نفرستند، در اواسط و خاتمه آن مکرر نام محمد و آل او علیهم السلام می‌آید. همین دعای عرفه سیّدالشهداء نیز چنین است و می بینیم که بعد از دو صفحه و نیم به مناسبتی یادی از انبیاء و رسل شده و بعد از هفت سطر (خاتمه قسمت اول دعا) صلوات بر محمد و آل او می آید. آنگاه قسمت دوم دعا آغاز شده و بعد از تقریباً 12 سطر صلوات آمده و بعد از 15 سطر دیگر باز هم از پیامبر و آلش یاد شده و سپس بعد از حدود سه صفحه و نیم صلوات بر محمد و آل می آید. آنگاه پس از 5 سطر صلوات دیگر و بعد از 7 سطر باز صلوات دیگر و بعد از چهار سطر از پیامبر یاد می شود و بعد دو سطر صلوات بر محمد و آل او فرستاده می شود تا این که در آخر دعا یعنی قسمت سوم سه سطر مانده به آخر دعا صلوات بر محمد و آل او می آید. اما در ذیل و تتمّه نام پیامبر و آل او نیامده است و این با دیگر دعاهای مأثوره تفاوتی چشم گیر دارد».[34]

لازم نیست که در همه بخش‌های دعا ذکر صلوات بیاید همان گونه که خود نوشته‌اید بارها در قسمت های پیشین دعای عرفه ذکر شریف صلوات آمده حال اگر در بخش پایانی که بیشتر مرتبط با خداشناسی است ذکر صلوات نیامده باشد آیا این دلیل نادرستی این دعا و عدم هم‌گونی آن با دیگر ادعیه است.

در دعای کمیل که کسی شک ندارد مطالعه فرمایید تنها در سطر پایانی آن پس از چند برگه دعا ذکر صلوات آمده است. حال اگر در یک برگه از چند برگه دعای عرفه ذکر صلوات نیامده باشد دلیل نادرستی آن دعاست؟!

دعاهای بسیار دیگری هم هست که در پایان دعا فقط ذکر صلوات آمده و یا در لابلای دعا یک بار و یا دو بار صلوات ذکر شده است. آیا شرط دعا این است که پرصلوات باشد؟!

در بسیاری از مناجات‌ها ذکر صلوات نیامده است آیا این از اعتبار آن مناجات‌ها می‌کاهد. مناجات «مولای یا مولای» مسجد کوفه را بخوانید، مناجات خمس عشر را مرور کنید.

6. در همین مقاله می‌خوانیم:

«د: در هیچ جای دعا از موقف حج و عرفه یاد نشده در حالی که در دعای امام علیه السلام چندین بار به مناسبت از آنها نام برده شده است».[35]

باز هم شگفتی ما بیشتر می شود که این چگونه نقدی است بر بخش پایانی یک دعا و آیا می‌توان به این شکل دعاها و مناجات‌ها را نپذیرفت. آیا سابقه دارد کسی در نقد یک دعا به این شیوه ناقد محترم عمل کرده باشد؛ به علاوه ایشان بخش پایانی یک دعا را از خود دعا مستقل فرض کرده و می‌گوید چرا در این دعا به سان دعای عرفه از موقف حج و عرفه یاد نشده است. بخش پایانی دعای عرفه یک برگه از دعای عرفه است و همین که در دعای عرفه از موقف و عرفه یاد شده کافی نیست؟!

آیا حتماً باید در دعای مسجد کوفه و یا مناجات مسجد کوفه، نام مسجد کوفه بیاید و به گونه‌ای از آن یاد شود، به گونه‌ای که اگر یاد نشد در اعتبار آن دعا تردید راه یابد و آن مناجات از درجه صحّت و اعتبار سقوط کند؟ شنیده بودیم که قرینه‌ها و شواهد کم کم جمع می شود و در نهایت نتیجه‌ای به بار می دهد ولی قرینه‌ها و شواهد، نه هر حرف نادرست و ناصواب، بله قرینه‌ها پس از گردآمدن اطمینان آفرین می‌شوند امّا این حرف ها که نتیجه و باری ندارند.

سیزده جمله را ارائه کرده‌اند که مجموعاً چند سطر کوتاه می‌شود و حتی یک ‌دهم این بخش از دعا نیست و ما تک تک این جملات را پاسخ گفتیم و توجیه صحیح آن و مفاد درست آن را نشان دادیم، تازه اگر این چند جمله مشکل داشته باشد حق نداریم که همه این بخش پایانی را زیر سؤال ببریم.

در دانش اصول فقه به اثبات رسیده که اگر بندی از یک روایت و جمله‌ای از یک دعا مشکل داشت همان بند از اعتبار می‌افتد و باقیمانده دعا و روایت با مشکل مواجه نیست.



[1]ـ دانشنامه امام حسین علیه السلام، ج 14، ص 45.

[2]ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص 18.

[3] ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص 19.

[4]ـ مجله سمات، سال اول، شماره اول و دوم.

[5]ـ بحارالأنوار، ج 95، ص 227، باب 2 (أعمال خصوص يوم عرفة و ليلتها و أدعيتهما زائدا على ما مر في طي الباب السابق).

[6] ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص22.

[7]ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص 24.

[8]ـ همان.

[9]ـ همان.

[10]ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص22.

[11]ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص23.

[12]ـ بحارالانوار، ج 98، ص 227.

[13]ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص23.

[14]ـ الكافي، ج 2، ص 12، باب فطرة الخلق على التوحيد.

[15]ـ بحارالأنوار، ج 84، ص 339، باب 13 (نافلة الفجر و كيفيتها و تعقيبها و الضجعة بعدها).

[16]ـ الكافي، ج 1، ص 168، باب الاضطرار إلى الحجة.

[17] ـ الكافي، ج 2، ص 12، باب فطرة الخلق على التوحيد.

[18]ـ سوره اعراف، آیه172.

[19]ـ بحارالأنوار، ج 5، ص 237، باب 10 (الطينة و الميثاق).

[20]ـ سوره اعراف، آیه172.

[21]ـ بحارالأنوار، ج3، ص 279، باب 11(الدين الحنيف و الفطرة و صبغة الله و التعريف في الميثاق).

[22]ـ بحارالأنوار، ج 96، ص 216، باب 40(فضل الحجر و علة استلامه و استلام سائر الأركان).

[23]ـ الكافي، ج 1، ص 85، باب أنه لا يعرف إلا به.

[24] ـ بحارالأنوار، ج 3، ص 41، باب 3 (إثبات الصانع و الاستدلال بعجائب صنعه على وجوده و علمه و قدرته و سائر صفاته).

[25]ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 26، باب 5 (نفي الرؤية و تأويل الآيات فيها).

[26]ـ الكافي، ج 1، ص 97، باب في إبطال الرؤية.

[27]ـ بحارالأنوار، ج 95، ص 82، باب 6 (الأعمال و أدعية مطلق ليالي شهر رمضان...).

[28]ـ بحارالأنوار، ج 91، ص 190، باب 35 (الأدعية المختصرة المختصة بكل إمام عليهم السلام).

[29]ـ بحارالأنوار، ج 95، ص 39، (فصل فيما نذكره مما يختص باليوم الرابع عشر ...).

[30]ـ بحارالأنوار، ج 95، ص 85، باب 6 (الأعمال و أدعية مطلق ليالي شهر رمضان...).

[31]ـ الكافي، ج 1، ص 86، باب أدنى المعرفة.

[32]ـ بحارالأنوار، ج4، ص160، باب 1 (المغايرة بين الاسم و المعنى...).

[33]ـ بحارالأنوار، ج3، ص 270، باب 10 (أدنى ما يجزي من المعرفة في التوحيد...).

[34]ـ مجله سمات، سال اول، شماره سوم، ص23.

[35]ـ همان.

 

 

فصلنامه معرفتى اعتقادى سمات

logo 5

اول دفتر

 

فلسفه یونان یا کلام عقلانی شیعه؟/ مدیر مسئول

عقلانیت شیعه از آغاز ورود فلسفه یونان به عالم اسلام در برابر آن صف آرایی کرد و از عقاید برهانی وحی در برابر مطالب شبه عقلانی فلسفه دفاع کرد. در خط مقدم این دفاع، خود اهل بیت علیهم السلام قرار داشتند که با تبیین برهانی عقاید بويژه در عرصه توحید و معرفت الله، مرز بین معارف برهانی وحی را با مبانی و عقاید فلسفی جدا می کردند و پشت سر آنها شاگردان برجسته آنها چون هشام بن حَکَم قرار داشتند.

به شهادت کتب رجالی، هشام شاگرد نامی امام صادق علیه السلام اولین ردیه را بر ارسطو نوشته و به دلیل ضدیت پیوسته اش با فلسفه از سوی خلافت عباسی که مدافع و مروج فلسفه بوده، تحت تعقیب قرار گرفته است. مورخان به این موضوع اشاره کرده اند که چون یحیی بن خالد برمکی به شواهد و نوشته هایی از هشام در رد و طعن بر فلاسفه دست یافت، هارون عباسی را تحریک به قتل هشام نمود.[1]

ادامه